قهرمان ميرزا عين السلطنه

3515

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

سالار فاتح ، منتصر الدوله چهارشنبه 26 ماه صيام - عباس از شهر نيامد . شيخ هم آمده و ديگر كسى نيست اخبارات براى ما بنويسد . اينجاها شهرت تمامى دارد منتصر الدوله ( سرباز ملى ) كه پدر همه ملت را درآورد از بس پول گرفت و تعدى كرد آخر هم از بروجرد فرار كرد . يا ميرزا على خان سالار فاتح لنگهء خودش ، اقتدار السلطان خويش سپهدار ، جواد آقا برادر منتظم الملك كه ارث پدر نگرفته و به خون برادر تشنه است به اجازه و حكم دولت يا خودسرانه جمعيتى برداشته اول نور را قتل و غارت كرده بعد كجور سرزن و خانهء خواجه‌وندها ريخته حالا در تهيه و تدارك آمدن تنكابن هستند . امير اسعد هم متصل اسب مىخرد سوار جمع مىكند كه دفاع نمايد . حكايت البرز و عاشقى اما اخبار داخلهء ما . البرز ما مثل اسمعيل عاشق بيقرار سگ مادهء سراج‌محله‌اىها شده بود و متصل سراج‌محله تشريف داشت . سگ را زنگولان سر گله بردند طاقت البرز طاق شده به سمت ييلاق حركت كرد . سگ را بين راه پيدا نموده صحبت‌كنان و غم‌دل‌گويان وارد چادرها شدند . سگهاى گله بر طبعشان گران آمده كه كار به جائى رسيده كه البرز به عصمت و عفت ما دست دراز كند . انجمنى كرده بنا را بر بلوا و شورش گذاشته اجماعا هجوم به سر البرز آورده تا گالشها خبردار شوند و سگ ارباب را نجات بدهند به روزگار ارباب بيچاره‌اش انداختند . البرز از اين پذيرائى و از اين معشوقه‌بازى نزديك به هلاكت رسيده با حالت خراب كله خورده زخم شده كتك خورده شب را در شكاف سنگى سر كرده صبح قلعه آمد . دو سه روز ديگر جاى دندان رفقا كرم افتاد . كار به جاى نازك رسيد معالجات دهاتى سودمند نشد آخر الامر يك شيشه يدوفرم در خانهء استاد يوسف نسائى پيدا شد كه بوى تعفن آن استاد را به عذاب آورده بود و فورى داد و مشغول مداواى البرز خان شديم تا للّه الحمد كم‌كم خوب شد . اين حكايت البرز . اسمعيل و حسنى اما حكايت اسمعيل . حسنى با ايشان هم بناى بدخلقى را گذاشته اسمعيل دست به چماق و نيم‌سوز مطبخ كرده در يك روز سه مرتبه حسنى را كوبيده كه از حال البرز بدتر شد . همه هم مىگفتند قربان دست اسمعيل . بعد صلح واقع شد و زفاف اسمعيل سر به روى سينه يار جانى گذاشته رطوبت زخم حسنى سرايت به سروصورت اسمعيل كرده